close
تبلیغات در اینترنت
کبوتر

خانه | پست الکترونیک | آرشیو

شعر و مطالب ادبی


کبوتر

 

کبوتر

 

عاشق ترین پرندۀ دنیا کبوتر است

خاصه کبوتری که غریب است و تکپر است

 

رودی شبیه اشک کبوتر زلال نیست

حیوان نر در آن طرف ابر هم نر است

 

روی زمین فقط پی آبی و دانه ای است

در آسمان گریستن انگار خوش تر است

 

وقتی دلت هوایی بام ستاره هاست

یک کوه هم به چشم تو بامی محقر است

 

در کوچه بادهای هوسناک می وزند

هنگام عشقبازی طوفان و تندر است

 

در می زند الهۀ تقدیر دلپذیر

امشب عروس بخت سپید تو بر در است

 

این زن دو بار بر در مردی نمی زند

یک عاشقی برای هر انسان مقدر است

 

مردی که در دلش گل سرخی شکفته است

چون بوسه های باد بهاری معطر است

 

اهلی که می شود دل یک مرد دیدنی است

ببری که بره ای شده را نام شوهر است

 

ماناترین نوا، ملکوتی ترین طنین

آوای همسرایی قلب دو همسر است

 

هر تکه ای ز پیکر انسان از آن اوست

غیر از دلش که مال یک انسان دیگر است

 

وقتی دلت گرفته و ناکوک می زند

یعنی از این که پیش تو مانده مکدر است

 

با نفس خود نجنگ که مغلوب می شوی

تحت رکاب نفس جهاد تو اکبر است

 

زیباترین لباس زنانه برهنگی است

این هدیۀ تولدی از دست مادر است

 

در جنگ های عشقی و پیکار قلب ها

هرکس که دلبرانه بتازد دلاور است

 

در چشم های یک زن زیبا جواهری است

مردی که پهلوان شبستان و بستر است

 

بی دردسرترین روش فتح دلبران

تسخیر زیرکانۀ سنگر به سنگر است

 

در عشق و جنگ هرچه کنی عادلانه است

در هردوشان شکست بسی خفت آور است

 

نقش پلنگ روی پتوهای نوعروس

با یک دلیل ددمنشانه مصور است

 

این نقش درس عشق به داماد می دهد

یعنی فقط پلنگ در این جا مظفر است

 

رمزالرموز عشق زمینی گناه ماست

در لحظه ای که با ابدیت برابر است

 

«گویند رمز عشق مگویید و مشنوید»

این ضدحال مسخرۀ شرع انور است

 

هفتاد و چار ضربه به اندام ترد عشق

کفارۀ دو بوسۀ یک دوست دختر است

 

ابلیس اگرچه مثل خدا مرده است، لیک

ابلیس زنده دلقک بالای منبر است

 

هرگز شنیده ای که خری عود می زند؟

کار خران نه عودنوازی، که عرعر است

 

رانندۀ مناره و منبر، بزن کنار

آن تایری که روی سر توست پنچر است

 

ناموس عشق و رونق عشاق برده اند

هر حس کودکانه سزاوار کیفر است

 

با یک خسوف عفت مهتاب حفظ شد

ابری سیاه بر سر خورشید زیور است

 

سوز اسید و گونۀ گلگون لاله ها

امروزه بهترین روش نهی منکر است

 

یک بوسۀ حلال در این ملک هست و آن

روبوسی گلو و لب سرخ خنجر است

 

در جیغ های خون و جنون ترانه ها

آهنگ رستگاری این قوم بربر است

 

کورش بخواب؛ ما همه خوابیم مثل تو

این واپسین ترانۀ تبدار کشور است

 

بر بام ما سپیدۀ کاذب دمیده بود

پنداشتیم رایت خورشید خاور است

 

ما را کلاغ گورکن زشت بدخبر

سوی بهشت شرجی شداد رهبر است

 

حیوان میان جامۀ انسان چه مضحک است

یک خر درون جامۀ زربفت هم خر است

 

یک سفله شاه هم بشود باز سفله است

عنتر به عرش هم برسد باز عنتر است

 

بی غیرتی امیر امیران ارتش است

کوتوله ای دلیر دلیران لشکر است

 

فرقی ذلیل وارث تاج کیانی است

دستی علیل صاحب مهر فروهر است

 

دیوی که خالکوبی بازوی لاغرش

نام شغاد بی پدر نابرادر است

 

رنگین کمان آرش ما را به حیله سوخت

این مرز بی گهرشده بی یار و یاور است

 

کی رخش قصه های کهن ذوالجناح شد؟

از کی قباد جزو غلامان قنبر است؟

 

هرکس سکوت کرده سبک مغز و لال نیست

چشم نجیب مرد خطیبی سخنور است

 

بین زنان سکوت نشان رضایت است

در مردها نشان غمی کوه پیکر است

 

با شر بساز و چشم امیدی به خیر دار

مردی که ناامید شود مرغ بی پر است

 

یک در که بسته شد دگری باز می شود

هر لحظه پیش پای تو صد گونه معبر است

 

ما زیر روشنایی خویش ایستاده ایم

انسان در انتخاب مسیرش مخیر است

 

جای طلوع طالع یک مرد قلب اوست

هرکس دلش ستاره ندارد بداختر است

 

خورشید در تمام ممالک سحر دمد

جز ملک دل که در دل شب هم منور است

 

عاشق شدن بلندترین گام زندگی است

گامی که با گذشتن از خود میسر است

 

از رازهای سرخ تنت شرمگین نباش

هرکس به خویش سخت بگیرد ستمگر است

 

دنیا از آن اوست کزان کام دل گرفت

انسان شکوفه ای است که نشکفته پرپر است

 

بی زحمت و تلاش به چیزی نمی رسی

در همتش سر است هر آن کس که سرور است

 

چیزی برای یک دل خواهان محال نیست

نیروی اشتیاق فراسوی باور است

 

هر جا که عشق نیست، همان جا جهنم است

هر جا که هست، غلغل صحرای محشر است

 

آن بندری که موقع طوفان غنیمت است

نیلوفر دل است که در خون شناور است

 

در چشم های هر زن مست از شراب عشق

آتشفشان کوچکی از نور و اخگر است

 

از جیب خود نپرس چه نازی خریدنی است

از دل سؤال کن؛ دل عاشق توانگر است

 

وقتی که بچه دید و دلش سیب سرخ خواست

گوشش برای سرزنش باغبان کر است

 

شاعر، تو بارها مچ خود را گرفته ای

وقتی که چشم های تو از حسرتی تر است

 

وقتی که دزدکی به زنی خیره می شوی

وقتی تنت گرسنۀ یک سیب نوبر است

 

اشعار تو عصارۀ شور و شعور توست

شوری که در دل است و شعوری که در سر است

 

ابری که در گلوی تو پرواز می کند

بی شروشور صاعقه ها ابر ابتر است

 

کار درست را بکن و لاله ای بکار

دیری است باغ شرقی ما خارپرور است

 

یا شعر عاشقانه بگو یا سکوت کن

بی نور عشق شعر تو یک تاک بی بر است

 

حرفی که با دلت بزنی شاعرانه است

دل هرچه شعر روی زمین هست ازبر است

 

امروز روز اول باقی عمر توست

این جرعۀ نخست دگرنیم ساغر است

 

در دفتر سپید دلت بره ای بکش

هر شب خوراک برۀ دل برگ دفتر است

 

شعری که بره ای بسراید شنیدنی است

صد بار هم که خوانده شود نامکرر است

 

می دانی آن کسی که دلت را ربوده کیست؟

از نام دل جواب تو پیداست: دلبر است

 

در چشم یار نقشۀ یک گنج دیده ام

گنجی که از خزائن روی زمین سر است

 

با پای دل دو گام جلوتر که می روی

آنگاه روبروی نگاهت دو گوهر است

 

ای شاه بیت از غزل افتاده، نام تو

بر بیت های سوخته ام سایه گستر است

 

دل بال بال می زند و روی پوستم

حسی شبیه خارش روییدن پر است

 

قانون تنگ جاذبه را می توان درید

هرکس اسیر بام کسی شد کبوتر است



+ نوشته شده در یکشنبه 04 شهريور 1397 ساعت 22:22 توسط مهدی احمدی | | تعداد بازدید : 8

مطالب قبلی

صفحات وبلاگ

منوی اصلی

تبلیغات

دسته بندی خبر ها

نظر سنجی

درباره ی ما


آرشیو

پیوند های وبلاگ

امار وبلاگ

امکانات


Powered By
rozblog.com

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ beytolqazal محفوظ می باشد.